#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_499

ــ حال مامانت بد شده ؟

روی صندلی نشستم و بی رمق سری تکان دادم :





ــ نه اتفاق جدیدی نیافتاده ! واسه من حرف در نیارین !

فاطمه به دقت صورتم را برانداز کرد و متفکرانه گفت:

ــ والا دیگه از حرف در آوردن هم گذشته ! پاک کشتی هات غرق شده! نکنه باز با یارو حرفت شده ؟ تیز نگاش کردم؛ کفری می شدم از دستش ، وقتی براش مانند یک کتاب خوانده بودم . از نگاه معترضم به خنده افتاد:

ــ باز درست حدس زدم نه ؟ الان دلت می خواد سر به تنم نباشه نه ؟ ارغوان که کمی خیالش راحت شده بود، به سمتم مایل شد و گفت :

ــ باز بهت گیر داده ؟ نفسم را با صدا به بیرون فوت کردم و کلافه گفتم :

ــ اصلا من ندیدمش تا بخواد بهم گیر بده ! شما دو تا سوژه ى دیگه ای ندارین که مدام بند می کنین به من بیچاره ؟ فاطمه آرنجش را روی میز گذاشت و تکیه گاه سرش کرد .

ابرویی بالا داد و با لحن پر شیطنتی گفت :


romangram.com | @romangram_com