#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_498

برگردم و شکست رو در مقابل این غزال وحشی قبول کنم .

ــ بعدش چی امیرعلی ؟ گیریم که شکارش کردی ؛ فقط برای چند روز کنارت باشه و بعد بندازیش دور ؟ این راضی ات می کنه ؟ قلبم از حرکت ایستاد . مانی نادانسته حرف دلم را زده بود . سوالی که از همان روز اول داشت مثل خوره وجودم را می خورد . برای لحظاتی طولانی سکوت برقرار شد و بعد امیرعلی با صدایی پر تردید گفت :

ــ نمی دونم مانی ، هیچوقت به بعدش فکر نکردم . فقط همیشه خواستم شکارش کنم همین !

مانی با لحنی محتاط گفت :

ــ این همه شور و اشتیاق و گذشتی که ازت خیلی بعیده ف این کوتاه اومدنات در مقابل این دختر خیلی برام عجیبه امیرعلی ؛ یعنی واقعا همه ى اینا به خاطر یه شکار ساده ست ؟

نفسم در سینه حبس شد . سکوت امیرعلی ادامه داشت . مانی دوباره به حرف آمد :

ــ هر کی تو رو نشناسه من یکی خیلی خوب می شناسمت داداش ! تو هیچوقت در مقابل زیباترین دخترا هم اینجوری کوتاه نیومدی؛ حرف نخوردی. هر کسی دیگه جای خانم تنها بود تو تا حالا هزار بار از خجالتش بیرون اومده بودى . امیر علی بهم بگو تو احیانا عاشقش شدی ؟ دیگر نفسم از سینه خارج نمی شد . قلبم از حرکت ایستاد . سینه ام را در مشت فشردم و همه ى وجودم گوش شد برای شنیدن پاسخ امیرعلی ، که می توانست مرا از این برزخ لعنتی نجات دهد. حداقل یک نور امید در دل تاریکم بتاباند. امیرعلی نفسش را به شدت بیرون داد و بعد با خنده گفت:

ــ دیوونه شدی پسر ؟! من به عشق اعتقادی ندارم ! همه ى اینا که گفتی برای اینه که اون برام دست نیافتنی شده و من می خوام به هر قیمتی که شده به دستش بیارم ؛ حتی اگه شده با گذشت و فداکاری ! حالا هم پاشو بریم به کلاسمون برسیم و این خیالات خام رو از ذهن معیوبت بیرون کن ! از جایشان بلند شدند. مانی دیگر چیزی نگفت و صدای قدم هاشان ازم دور ودورتر شد . از منی که دلشکسته و بی تاب پشت آن شمشاد های بلند دراز کشیده بودم و امید با تمام عظمتش از خانه ى دلم رخت بر بسته بود . نفسم به زحمت از سینه بیرون افتاد و بغض جایش نشست .حقیقت تلخ احساس امیر علی به من ، تلخ تر از زهر تمام تنم را مسموم کرد و چشمام را به سوزش انداخت. دیگر هیچ چیز برای چنگ زدن بهش نداشتم ، تا سر پا نگهم دارد . برای ادامه ى این زندگی لعنتی ، که هر چه ناخوشی داشت برای من رو می کرد . با اینکه حرف های امیر علی را در اعماق قلبم می دانستم اما شنیدنش از زبان او ، با آن لحن بی تفاوت و خنده ى بی مهابا ،دلم را زخمی کرد و شکست .

*****

وارد کلاس که شدم شانه هام خمیده بود . قدم هام روی زمین کشیده می شد .حال دلم بد بود ، خیلی بد . فاطمه با حیرت گفت :

ــ چت شد یهو ؟!چرا انقدر داغونی! ارغوان با نگرانی دستم را گرفت و پرسید :


romangram.com | @romangram_com