#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_497

ــ من می شناسمت پسر ، از وقتی که با خانم تنها تو کلاس بحثت شد ، سعی می کنی زیاد تو جمع نباشی .

سکوت برای لحظاتی حکم راند و دلم بی تاب شنیدن پاسخ امیرعلی ماند . صداش بعد از لحظاتی به گوشم رسید :

ــ خودتم بودی و دیدی که دختره ى چموش برام آبرو نذاشت !

لحن صداش به شدت خواستنی بود. مانی پرسید :

ــ همین باعث تعجبمه! یه مدت که بی خیالش شدی، فکر کردم دیگه کنارش گذاشتی اما دوباره دیدم داری باهاش حرف می زنی . امیرعلی واقعا خسته نشدی ؟ تا کی می خوای ادامه بدی؟

ــ تا هر وقت که تسلیم بشه! نیما خودمم نمی دونم چرا انقدر مشتاقم که شکارش کنم ،

ولی این اشتیاق روز به روز بیشتر دلم رو می سوزونه . این دختره ى حاضر به جواب ، خیلی شبیه خودمه و این شباهت نمی ذاره ازش دست بکشم . صداش لرز داشت یا من اینطور خیال می کردم ؟ شیفتگی توی صداش وهم بود، یا واقعا وجود

داشت ؟ گوش هام تیزتر شد و دست هام مشت تر. مانی با لحنی متفکر گفت :

ــ فکر نمی کنم هیچوقت موفق بشی امیرعلی! اون خیلی سرسخته ، دختره اصلا مال این

حرف ها نیست . من پشیمونم که باهات شرطبندی کردم . اگه هنوز واسه اون شرطبندی مسخره اصرار داری به شکارش ، من شرطم رو پس می گیریم . بی خیالش شو! هم خودت به آرامش می رسی ، هم اون طفلکی . دلم در سینه فرو ریخت . مانی داشت از چه شرطی حرف می زد ؟ امیرعلی نگذاشت بیشتر از این فکر کنم و با صدای محکمی گفت:

ــ واسه خاطر شرط بندی نیست! اون اوایل چرا ، ولی الان مدتیه که خودم می خوام اونو به زانو در بیارم . کم بهم نیش نزده ، کم جلوی کس و ناکس بی آبروم نکرده، نمی تونم از نیمه راه


romangram.com | @romangram_com