#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_495
ــ باشه عزیزم نگران نباش، یه کاریش می کنم . شاید بتونم از شرکت وام بگیرم .
ــ می خوای به بهادری رو بندازی؟ ارغوان درست روی زخم دلم دست گذاشت و آن را به سوزش انداخت . رو انداختن به کفتاری مانند بهادری چه عواقبی می توانست داشته باشد ؟ تمام وجودم از استرسی آشنا سِر شد و نگام به دور دست ها خیره ماند :
ــ چاره ى دیگه ای ندارم ! حالا بیا بریم کلاسمون دیر شد .
کنار هم با قدم هایی بی جان به سمت کلاس رفتیم .
به زور تا وقت ناهار خودم را همگام با بچه ها کردم . آنها برای نماز رفتند و من که عذر شرعی داشتم ، به پشت محوطه ى دانشکده پناه بردم و میان چمن ها پشت شمشادها دراز کشیدم . انرژیم تمام شده بود . احتیاج داشتم برای لحظاتی تنهایی ، برای یک خلوت تک نفره ، تا خودم را آماده کنم برای رویارویی با بهادری، که بدترین رویارویی در تمام عمرم بود . چشمام را بسته بودم و گوشه ى دنجی که پیدا کرده بودم ، طاقباز خوابیده بودم . سایه ى درخت بید مجنونی مرا
از تابش شدید آفتاب مصون نگه داشته بود . ذهنم به شدت مشوش بود و مدام صحنه ى درخواستم از بهادری توی مغزم جولان می داد . با احوالات مالیخولیایی خودم دست به گریبان بودم ، که با شنیدن صدای دل انگیزی تپش قلبم برای لحظه ای متوقف شد و بعد با ضربان های تند به کارش ادامه داد :
ــ بیا تا کلاس بعدی شروع شه اینجا بشینیم مانی .
ــ چه کاریه خب ! می رفتیم تو غذاخوری، حداقل کولر داشت ! صدای خنده ى دلنشین امیر علی دلم را زیر رو کرد و بعد از فاصله ای به شدت نزدیک شنیده شد :
ــ هوا به این خوبی پسر! بیا اینجا به دور از هیاهو بشینیم . حوصله ى شلوغی رو ندارم .
روی نیمکتی درست آنور شمشاد ها نشستند . اضطراب به دلم چنگ زد و خودم را بیشتر جمع کردم. هیچ باب میلم نبود که امیرعلی در این وضعیت غافلگیرم کند . دوست هم نداشتم به حرف هاشان گوش فرا دهم اما در آن وضعیت اسفناکم نه راه پس داشتم و نه راه پیش . صدای مانی در آن بلبشوی دل و احساسات ضد و نقیضم، حواسم را باز به آنها داد:
ــ چی شده که تو از شلوغی بدت اومده ؟ یادمه همیشه عاشق جاهای شلوغ پلوغ بودی !
romangram.com | @romangram_com