#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_494
ــ خدای من ! یعنی راسته ؟ دکتره درست تشخیص داده ؟
سر فرود آوردم و گفتم :
ــ بهترین در رشته ى خودشه ، شمس بهم معرفی اش کرده . دو ماهه که تو نوبت ویزیتش بودم .
ارغوان ساکت شد . از صورت ناراحت و درهمش حدس می زدم حرفی یا جمله ای برای تسلای دلم پیدا نمی کند . پوفی کردم و گفتم :
ــ فعلا باید داروهاش رو بگیرم ، تا یه ماه وقت دارم برای عمل . به سرعت نگاش بالا آمد و بی مقدمه گفت :
ــ پول داری ؟ دیروز که خیلی خرج کردی ، چیزی ته حسابت مونده ؟ لبخند تلخی رو لبام بهش دهن کجی کرد . خودش تا آخر داستان را گرفت و بلافاصله گفت :
ــ من یه مقدار پس انداز دارم ، می تونم بهت قرض بدم . نورا خواهش می کنم تو این موقعیت
حساس نه و نو نیار. با این که ارغوان حالا همه چیزم را می دانست اما باز هم دلم به درد آمد و غرورم جریحه دار شد . توی دلم می دانستم حق با اوست و باید پیشنهادش را قبول کنم اما سرسختی و غرور نورا تنها این اجازه را بهم نمی داد . عزت نفسم چه می شد ؟ نمی توانستم از کسی پول قبول کنم. حتی اگر آن شخص ارغوان بود که داشت با نگاهی سمج مرا می نگریست :
ــ فعلا احتیاجی نیست ارغوان ، اما اگر نتونستم از پسش بر بیام پیشنهادت رو قبول می کنم . با تردید نگام کرد:
ــ واقعا نورا ؟ باور کنم احتیاجی نیست ؟ ما رفیقیم، دوست برای همین جور وقت هاست . خودت رو بذار جای من و بعد تصمیم بگیر، ببین اگه جای من بودی می تونستی استیصال و درماندگی دوستت رو ببینی و بی تفاوت باشی ؟ بی شک حق داشت ، نداشت ؟ من هم حق داشتم ، نداشتم ؟ یک عمر با سیلی صورتم را سرخ
نگه داشته بودم، تا به این نقطه از زندگیم نرسم. روزگار چقدر بی رحم بود که بالاخره بعد از چرخش های بسیار مرا در همین نقطه که ازش بیزار بودم ، رسانده بود . سرم را تکان دادم و به زحمت بغض سنگین گلوم را فرو دادم :
romangram.com | @romangram_com