#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_493
هست ! مگه می شه که نباشه ؟! نیما روی سرم را بوسید و مرا بیشتر به خودش فشار داد . انگار که جفتمان به این آرامش قبل
از طوفان نیاز داشتیم . انگار که جفتمان می دانستیم این شب که صبح شود ، دیگر رنگ آرامش
را نخواهیم دید و داشتیم انرژی ذخیره می کردیم .
****
ارغوان دم در دانشکده انتظارم را می کشید . با دیدنم چند قدم مانده را طی کرد و زود دستم را گرفت :
ــ سلام دوستم خوبی؟ سری تکان دادم و بند کوله ام را محکم در دست فشردم :
ــ خوبم ارغوان ؛ بابت دیشب واقعا ممنونم ازت ، خیلی کمک حال بودی . اخمی ابروهای پهن عسلی اش را بهم پیوند داد و گفت :
ــ حرفشم نزن ! خدا می دونه چقدر خوشحالم که بالاخره منو به دلت راه دادی . بهش لبخند زدم . سر تا پا طوسی پوشیده بود و عینک آفتابی اش را روی سرش گذاشته بود .
چشماش تحت تاثیر لباسش طوسی به نظر می رسید . دستم را کشید و با هم به راه افتادیم :
ــ نورا بالاخره می گی دکتر چی گفت که تو اون طور پریشون و ناراحت بودی ؟ آه کشیدم و نگام بی هدف به اطراف چرخید . صدام از گلوم دردآلود بیرون پرید :
ــ اوضاع خوب نیست ارغوان ، حالش بده ؛ باید عمل بشه و بدتر از اون نیاز به پیوند داره! ارغوان ایستاد و با وحشت توی چشمام نگاه کرد :
romangram.com | @romangram_com