#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_491
دمغ و ناراحتم همه چیز را حدس زده بود و او هم مثل من در دل هول و ولا گرفته بود . مدام توی ذهنم دو دو تا چهار تا می کردم که چگونه پول دارو ها و بعد هم عمل را جور کنم و تا آخر برج راه درازی در پیش بود.
به خانه که رسیدیم ، نیمه شب بود . نیما با نگرانی در را برایمان گشود و با استرس گفت :
ــ چرا تلفنت خاموشه آبجی ؟ مردم و زنده شدم ! نیم نگاهی بهش کردم و گفتم :
ــ ببخشید ، شارژش تموم شده حتما . نیما بیا مامان گلی رو ببر تو اتاقش بخوابه ؛ از جون افتاده .
من برم یه چیزی براش بیارم بخوره . مامان گلی دستش را در هوا تکان داد و بعد از این مدت طولانی سکوت ، فقط گفت :
ــ هیچی نمی خورم ، می خوام بخوابم !
لحن محکم مامان گلی خلع سلاحم کرد . نیما او را با خود به داخل خانه برد و من همان جا کنار حوض کوچک گوشه ى دیوار ، زانوهام تا شد و روی زمین نشستم . کسیه ی درون دستم افتاد و عکس ها و آزمایشات گوناگون که تمام دارو ندارمان را پایش داده بودم، روی زمین ولو شد. هوای دوم تیر ماه به شدت گرم و دم کرده بود. از تیره ى پشتم عرق می لغزید .پریشان خاطر و
مکدر به دیوار تکیه زدم و نگام به آسمان افتاد . هوا انقدر آلوده بود که حتی یک ستاره هم دیده
نمی شد . دستام را روی زانوهام گذاشتم ، حتی رمقی نداشتم مقنعه ام را از سر بکشم . انگار دنیا برام به پایان رسیده بود . همین جا برام آخر دنیا بود . درمانده تر از هر وقت دیگری در دل نالیدم:
ــ بابا جونم ای کاش الان تو بودی ! چرا تنهامون گذاشتی ؟ باخودت نگفتی من دختر بچه ى نازپرورده ى تو، تاب و توان این همه مسئولیت و درد روی شونه ها و دلم رو ندارم ؟ بابا دارم
از غصه می ترکم . حتی نمی تونم براش اشک بریزم . تو که رفتی همه چیز نورا رو با خودت بردی . دارم کم می یارم بابا جون ! چیکار کنم ، بهم بگو حالا من تنها و بی کس و کار با
romangram.com | @romangram_com