#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_490

و چشماش بسته بود . بعد از یک روز خسته کننده و طولانی از رمق افتاده بود .صورت پر

چروکش تیره شده بود و درد رویش نشسته بود . مامان گلی من ، تمام این مدت گولمان زده بود و حالا که حقیقت را می دانستم ، چه کاری از دستم بر می آمد ؟ درمانده و مستاصل به ارغوان

نگاه کردم . نگاه غریبم او را واداشت کنارم بنشیند و دستم را بگیرد :

ــ چی شده نورا ؟ جونم رو بالا آوردی دختر!

ــ الان نه، بعد برات می گم . دیگه دیره ما رو تا ایستگاه مترو ببر و خودت برو خونه . تا خواست مخالفت کند ، به تندی گفتم :

ــ لجبازی نکن ! تا مارو برسونی و برگردی ساعت از12 می گذره ، دیگه الان ظرفیت اینو

ندارم که دلواپس تو هم بشم !

ساکت شد و با نامیلی کیسه ى حاوی آزمایشات را برداشت و از جا بر خاست . مامان گلی را

بیدار کردم :

ــ مامان گلی ، عزیز دلم بیدار شو بریم فدات شم . لای پلک هاش را وا کرد و با چشمانی خمار بهم نگاه کرد :

ــ پاشو خانمم ، باید بریم . کمکش کردم تا از جاش بلند شد . یک کلمه حرف نزد و چیزی نپرسید . احتمالا از صورت


romangram.com | @romangram_com