#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_489
و اخم هام بی اختیار در هم گره خورده بود .
دکتر بعد از دیدن آزمایشات از مامان گلی و ارغوان خواست که اتاق را ترک کنند . دل بیچاره ام در سینه بالا پایین می پرید و از شدت استرس کف دست هام عرق کرده بود . با بی صبری پرسیدم :
ــ تشخیصتون چیه دکتر ؟
نگاهی اجمالی بهم کرد و با بی تفاوت ترین حالت ممکن گفت :
ــ یه قسمت از ریه ى مادرتون به کل از بین رفته و بی شک باید عمل بشه ؛ البته جراحی هم نمی تونه این آسیب دیدگی رو جبران کنه . شاید با جراحی بتونه یک سال دیگه این ریه براش کار کنه . عاقبت کار مادر شما پیوند ریه ست ؛ اما چون فعلا با یه جراحی می شه کمی زمان خرید و صفی طولانی برای پیوند ریه داریم ، نمی شه به اون امیدوار بود. فعلا یک سری داروی جدید می نویسم . حداقل تا یکی دو ماه آینده باید برای جراحی اقدام کنین و گرنه هیچ تضمینی برای بهبودی مادرتون نمی تونم بدم .
برای لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد . انگار یکی از ساختمان ده طبقه به پایین پرتابم کرد. لحن دکتر و حرف هاش دلم را چنگ زد و نا امیدی با تمام وسعتش توی جانم نشست . با صدایی تحلیل رفته و خاطری مشوش پرسیدم :
ــ یعنی وضعش انقدر خرابه ؟ سری تکان داد و عینکش را روی چشم تنظیم کرد :
ــ بله خانم ، باید یه فکر اساسی براش بکنین . کار کردن تو کارخونه ى ریسندگی اکیدا ممنوعه
هر گونه دود و مواد شوینده، عطر و ادکلن و هر چیزی که باعث تحریک ریه بشه براشون ممنوعه . او نسخه را نوشت و من در دل خون گریه کردم . حالا علاوه بر درد بی پولی وضعیت خطرناک مامان گلی هم روی دلم سنگینی می کرد ؛ به طوری که نفسم بالا نمی آمد. از اتاق که بیرون رفتم یک نسخه ى بلند بالا درون دستم بود و نامه ى دکتر برای بستری در بیمارستان . ارغوان از روی صندلی بلند شد و به سویم آمد . با دیدن قیافه ى وا رفته ام نگاش رنگ دلواپسی گرفت و آهسته لب زد :
ــ چی شد ؟
سری تکان دادم که چیزی فعلا نپرسد و به سمت مامان گلی رفتم . سرش را به دیوار تکیه زده بود.
romangram.com | @romangram_com