#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_487

ــ ببخشید که به جناب ارشیا توهین شد! می خوام بدونم چطور وقت خوش و بش با اون رو داری؟ برای لحظاتی نگاش کردم . به جوش و خروشش که ای کاش فقط برای خودم بود، که اگر بود؛ همین جا بهش اعتراف می کردم همه ى وجودم مال خودش است و نیاز به این جنگ و ستیز نیست . نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

ــ ارشیا برادر دوستمه و جز سلام و احوالپرسی های متداول حرف دیگه ای بینمون زده نمی شه . نمی دونم تو از چی داری حرف می زنی؟ اگه می گم وقت ندارم ،برای هیچ کس ندارم ؛ نه فقط

شخص خاصی . امیدوارم به جواب سوالت رسیده باشی و بتونیم مثل دو تا همکلاسی معمولی با هم ارتباط بگیریم .

اخمش هنوز پا برجا بود و این می گفت هنوز قانع نشده است . نمی دانستم چرا آنجا ایستاده ام و اصرار به قانع کردنش دارم . فقط می دانستم حالا که باز باهام سر صحبت را باز کرده بود ،

فهمیدم بدون او زندگی کردن مانند مردن است . به حرف آمد و گفت :

ــ پس شمس چی ؟

با لحنی آرامش بخش جواب دادم :

ــ استادی که دارم باهاش روی یه تحقیق کار می کنم و ازش علم می آموزم .

بودن در کنار شمس برام منفعت درسی داره . واقعا باورم نمی شه دارم این چیزا رو برات توضیح می دم ! کلافه به اطراف نگاهی انداختم و بر خلاف میل دلم ، بند کیفم را محکم در دست فشردم و گفتم :

ــ من باید برم ، کلاسم دیر شد . هنوز داشت موشکافانه براندازم می کرد . بعد از لحظاتی کشدار به حرف آمد :

ــ هنوز مصرم که شکارت کنم و اعتراف می کنم شکار تو سخت ترین کار توی زندگیمه ، ولی من مشتاقم که تا آخرش برم .


romangram.com | @romangram_com