#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_486

وجدانم این بار موفق نشد حال دلم را خوب کند . حال دلم فقط با دیدن لبخند گوشه ى لبان امیرعلی خوب می شد ، که مدتی بود ازم دریغ می کرد . از دستشویی که بیرون آمدم ،

در کمال حیرتم آنجا ایستاده بود . برای لحظه ای کُپ کردم و دلم هُری پایین ریخت . به هر جان کندنی بود راه افتادم واز کنارش در شدم ، که صداش را شنیدم :

ــ چی کار می کردی دوساعت اون تو چشم سیاه ؟

شنیدن صداش ، مخاطب بودن اش و گفتن دوباره ى این کلمه ، مرا از خود بیخود کرد و شادی

عظیمی به دلم راه پیدا کرد . سرم بی اجازه به سمتش چرخید و صدام بی اجازه از گلوم خارج شد:

ــ فکر نمی کنم نیاز به توضیح باشه ! لحنم تند نبود، اما نرمشی هم نداشت . او هم لبخند نداشت ولی آرام بود . از آن خشم خانمان برانداز توی چشماش ، خبری نبود . با آرامش بهم نگاه می کرد . قدمی بهم نزدیک شد و چنگی به موهاش زد . حالتش تغییر کرد و کلافه بهم چشم دوخت :

ــ باهات چیکار کنم چشم سیاه ؟ نمی تونم ازت دست بکشم ! حتی حالا که به گفته تو این همه روز بی ثمر تو عمرم رقم خورده ! تا شکارت نکنم دلم آروم نمی شه ! دوستی با من چرا انقدر برات سخته ؟ فکر کردی ازت چی می خوام که اینجوری از همون اول جلوم گارد گرفتی و راضی نمی شی به نرمش با من ؟

لحن بی تابش دلم را لرزاند . نگام روی نگاه خاکستری براقش سر خورد و گفتم :

ــ هیچی ، فقط باور کن من اهل هیچ جور دوستی نیستم . اصلا وقتش رو ندارم . اینو بفهمی دیگه همه چیز حله . اخمی میهمان صورت زیباش شد و با لحن متهم کننده ای گفت :

ــ پس شمس و اون پسره ى دیلاق چی ؟

ــ منظورت از پسره ى دیلاق ارشیا که نیست؟ چشماش را برای لحظه ای بست و وقتی گشود باز جرقه خشم درش زده شده بود و آن خاکستری به تیرگی می زد . با حرصی آشکار گفت :


romangram.com | @romangram_com