#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_485
ــ چه عجب بی سوال جواب و دردسر قبول کردی !
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :
ــ ناراضی هستی الان ؟ یعنی حرفم رو پس بگیرم ؟ بهم چشم غره ای زد و در ورودی را باز کرد و گفت :
ــ نخیر بی جنبه خانم ! به قیافه ى درهمش خندیدم . با دیدن لبان خندانم گره ابروهاش باز شد و بازوم را فشرد و با لبخند مهربانی گفت :
ــ بخند دوستم، خدا بزرگه ! دلم به یکباره به آرامشی عجیب دعوت شد. باورم نمی شد حرف زدن با ارغوان باعث و بانی این آرامش باشد . با طیب خاطر قدم زنان به کلاس رفتیم . فاطمه برامان صندلی نگه داشته بود .
با اینکه دلم در تک و تا بود تا امیرعلی را ببینم، اما با ظاهری خونسرد و بی توجه بین بچه ها
نشستم و همان لحظه که ما سرگرم احوالپرسی بودیم، شمس به کلاس آمد و رسما ساکت شدیم . در میان تدریس گاهی ازمان سوال می پرسید که چند بار صدای روح نواز امیرعلی پاسخگو شد .
صداش از فاصله دوری می آمد . به نظرم در آخرین ردیف صندلی ها نشسته بود .همان طور که ترم های گذشته عادت داشت ؛ بیشتر از پیش در خودم فرو رفتم و به این باور رسیدم که امیرعلی ازم دست شسته است و حالا حتی به عنوان شکارش هم بهم اهمیت نمی دهد . بعد از اتمام کلاس از جام بلند شدم و با عجله گفتم :
ــ بچه ها من می رم دستشویی ، سر کلاس بعدی می بینمتون .
بدون اینکه بهشان اجازه پاسخگویی بدهم ،از کلاس بیرون پریدم . بغض بدی گریبانم را گرفته بود و گویا تا نمی بارید خیال کوتاه آمدن نداشت . مدتی در دستشویی ماندم و چندین بار به صورتم آب سرد پاشیدم . چند سیلی به صورتم نواختم و وجدانم به مددم آمد، که دختر دیوانه تو این آشفته بازار زندگی ات عاشق شدنت چی بود ؟ انقدر جلز و ولز کردی تا پسر مردم رو بسوزونی و حالا خودتم داری باهاش خاکستر می شی . به خودت بیا و مسخره بازی رو تموم کن .
romangram.com | @romangram_com