#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_484
مامانت خوبه ؟ نگام را ازش دزدیدم و با بغض سمجی که داشت با گلوم مبارزه می کرد، زمزمه کردم :
ــ خوب نیست . دو روز دیگه وقت دکترشه . نگرانم ، دلواپسم ف دلم شورش رو می زنه . حس بدی دارم ارغوان . همش منتظر یه اتفاق بدم ؛ استرس و اضطراب داره داغونم می کنه .
از طرفی هم این مرتیکه بهادری روز به روز بیشتر داره روحم رو تو اون شرکت لعنتی می کشه . الان به هیچ عنوان نمی تونم از اونجا بزنم بیرون . اینا حُناق شدن و پس گلوم رو گرفتن، دارن خفه ام می کنن .
صدام می لرزید و اشک های تب دارم به پشت پلک هام می کوبیدند و راهی برای گریز می خواستند .
ولی هنوز وقت اشک ریختن نبود . هنوز راه طول و درازی در پیش داشتم . وقت شکستنم نبود. ارغوان بی هوا بغلم کرد و مرا به خودش فشرد. با بغض گفت :
ــ الهی من قربون اون دلت برم که همش پره از رازه ؛ زودتر اینا رو به آدم بگو تا انقدر با اراجیف
اذیتت نکنم . اگر یک دقیقه بیشتر توی آغوش پر محبتش می ماندم ، بی شک قفل پلک هام می شکست . خودم را از بغلش بیرون کشیدم و گفتم :
ــ خوبه حالا تو هم، دیگه نیاز به این همه ابراز احساسات نبود .
از نگاه کردن بهش حزر می کردم . ارغوان این را فهمید و نگاش را ازم گرفت و به راه افتاد، من هم دنبالش :
ــ می ری دکتر منم باهاتون می یام . ماشین مامان رو می گیرم تا مامانت راحت برسه . هوای آلوده واسه ریه اش خطرناکه . نه نگو بهم باشه ؟ در آن هاگیر واگیر و احساسات ضد و نقیض دلم ، خنده ام گرفت و گفتم :
ــ باشه دستت ام درد نکنه خواهر . دوباره دست زیر بازوم انداخت و با لبخند دلنشینی گفت :
romangram.com | @romangram_com