#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_483
رفت و گفت :
ــ من می رم دخترا ، مراقب خودتون باشین . از او خداحافظی کردیم و به سمت دانشکده رفتیم .
ارغوان دست زیر بازوم برد و پرسید :
ــ این یارو چشه ؟ به نظرت چرا تا ارشیا رو می بینه عقده ای بازی در می یاره ؟ بی حوصله گفتم :
ــ من چه می دونم دختر؟ مگه علم غیب دارم ؟ یک وری نگام کرد و با لحنی پر معنی گفت :
ــ می گم نکنه واسه خاطر توئه ؟ هر وقت تو و ارشیا رو به حرف زدن دیده ، زده جاده خاکی !
ولی این که مدتیه بی خیالت شده !
روبه روش ایستادم و نگاهی بی هدف به اطراف کردم و گفتم :
ــمن هیچی نمی دونم ارغوان ، دلمم نمی خواد که بدونم ! الان در حال حاضر اونقدر تو زندگیم
گرفتاری دارم که آنالیز رفتار امیرعلی برام کم اهمیت ترینشه ! ازت خواهش می کنم دیگه حرفش رو نزنی و بیشتر از این ذهنم رو مشوش نکنی دوستم، باشه ؟ به ناگاه رنگ نگاش عوض شد و دستم را گرفت و بالحن دلواپسی گفت :
ــ چی شده نورا ؟ چرا اصلا امروز انقدر آشفته ای؟ یه چند روزی هست که بی حوصله ای .
romangram.com | @romangram_com