#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_482
ــ سلام مانی جان مشتاق دیدار! مانی با همان متانت همیشگی که درست برعکس طبیعت امیرعلی بود ، دستش را فشرد و گفت :
ــ ممنون جناب ارشیا، کم سعادت بودیم .
لبخندی بینشان رد و بدل شد و امیرعلی با نگاه خیره ای که بند دلم را پاره کرد، بدون توجه به ما از کنارمان عبور کرد و بوی عطرش دوباره من ِ عاشق بیچاره را حالی به حالی کرد . مانی در سدد رفع و رجوع رفتار بی ادبانه ی امیر علی برآمد و گفت :
ــ شرمنده ، امیرعلی امروز زیاد حالش رو فرم نیست . با اجازه تون ما عجله داریم رفع زحمت می کنیم . ارشیا با نگاهی کنجکاو به امیرعلی که حالا ازمان دور شده بود ، نگریست و گفت :
ــ اختیار دارین بفرمایین خوشحال شدم از دیدارتون .
مانی برای ما به احترام سری تکان داد و با سرعت دنبال امیرعلی رفت . صدای ارشیا مرا به خود آورد و بهش چشم دوختم :
ــ این همکلاسی تون مشکلی داره ؟
با خونسردی ظاهری گفتم :
ــ چطور مگه ؟ پوفی کرد و با لحنی متفکر گفت :
ــ احساس می کنم با من پدر کشتگی داره ! ولی هر چی فکر می کنم جز همین دو بار جایی ندیدمش که بخواد باهام از قبل دشمنی داشته باشه ! نگاش خیلی کینه توزانه بود . من لال شدم و در سکوت فقط نگاش کردم . ارغوان بالاخره به حرف آمد و گفت :
ــ بیشتر اوقات همین جوریه ، اخلاقش همینه داداش ؛ وگرنه تو رو از کجا می خواد بشناسه که باهات مشکلم داشته باشه ! ارشیا شانه ای بالا انداخت و در حالی که ذهنش کامل درگیر این موضوع بود، به سمت ماشینش
romangram.com | @romangram_com