#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_481
ــ سلام ارغوان ، چطوری ؟
صدای سلام ارشیا توجهم را به سویش جلب کرد :
ــ سلام نورا خانم ، حالتون چطوره ؟
ــ سلام آقا ارشیا ، ممنون شما خوبین ؟
ــ از احوالپرسی های مداوم شما بد نیستم ! از لحن شوخش لبخند به لب آوردم و گفتم :
ــ جویایی حالتون هستم از ارغوان ، واقعا زندگیم خیلی شلوغ پلوغ شده . سری جنباند و به دقت زیر نظرم گرفت :
ــ خیلی خسته به نظر می رسین . امیدوارم تو این شلوغ پلوغی خودتون رو از یاد نبرین . پورخندی زدم و توی دلم گفتم :
ــ خیلی وقته که خودم رو از یاد بردم ، درست از وقتی که بهادری اجازه دادم با حرفاش روحم رو فرسوده کنه و در جوابش فقط سکوت کردم . ارشیا با نگاه نوازشگری بهم خیره ماند و بعد با محبت بی شائبه ای گفت :
ــ بیشتر مراقب خودت باش دختر، زندگی رو سخت بگیری سخت می گذره. نگام از چشماش به پشت سرش کشیده شد . ماشین پرشیای سفید رنگ امیرعلی درست پشت سر او پارک کرد و امیرعلی با نگاه تیز و برنده ای که روی من ثابت نگه داشته بود، از ماشین
پیاده شد و درش را محکم بهم کوبید ؛ آنقدر محکم که ناخداگاه تکان سختی خوردم و ارشیا به عقب برگشت . مانی از طرف دیگر پیاده شد و بر عکس امیرعلی با لبخند بهمان سلام کرد .ارشیا به
رسم آشنایی باهاش دست داد و گفت :
romangram.com | @romangram_com