#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_480
بغض به گلوم چنگ زد و از خودم برای زبون و بیچارگیم بدم آمد . قدمی به عقب برداشتم و
نگام را از آن نگاه مشتاق و گناه آلود گرفتم . لبخندی چندش ناک زد و زیر پرونده امضا زد .
آن را به طرفم گرفت ، همین که خواستم بگیرم اش ، کمی ازم فاصله داد و وادارم کرد بهش نگاه کنم . صورتش از لبخند پیروزی برق می زد :
ــ دوسندارم کارمندم رو ناراحت ببینم .مشکلی داری بهم بگو ، قول می دم برات حلش می کنم !
نفسم را توی سینه حبس کردم . خدا می دانست پشت این پیشنهاد سخاوتمندانه چه انتظاراتی نهفته بود . به زحمت گفتم :
ــ مشکلی نیست که خودم از عهده اش بر نیام جناب رییس ! پرونده را از دستش کشیدم و با عجله در اتاق را گشودم . صدای خنده اش را شنیدم :
ــ می دونم تو یه قهرمان کوچولوی سرتقی ! همه ى وجودم زیر بار نگاش و حرفاش تازیانه خورد . تمام تنم به دردی زهر آلود نشست و بغض خیال خفه کردنم را داشت . دستم را به گلوم بردم و فشارش دادم . روی صندلیم نشستم و اتوماتیک وار مشغول کارم شدم و این بود تنها واکنش من ، نورا تنها ! در برابر گرگی که قصد دریدنم را داشت و من ناگزیر بودم از این عقب نشینی آشکار؛ فقط برای آرامش مامان گلی ام . *****
روزهای بعد به تلخی زهر بر من گذشت . روز به روز حال مامان گلی بدتر می شد . از طرفی
هم بی اعتنایی محض امیرعلی ، تمام قوایم را تحلیل می برد . گویا امیرعلی بالاخره از شکارم نا امید شده بود و با نادیده گرفتنم قصد جانم کرده بود . خسته تر از همیشه از اتوبوس پیاده شدم و به سمت دانشکده رفتم . باز روز دوشنبه بود و دلم سمفونی بتهوون می نواخت . هواى اواخر خرداد به شدت گرم و خشک بود و آفتاب با قدرت می تابید . هوای آلوده را به ریه کشیدم و
از عرض خیابان گذشتم . هم زمان ماشین سیاه رنگ ارشیا کنار خیابان توقف کرد . سرم بالا آمد و نگام توی نگاه مشتاق ارشیا حل شد . در ماشین را گشود و پیاده شد . ارغوان زودتر از او خودش را بهم رسانده بود :
ــ سلام دوستم . لبخندی عاریه به لبام آمد و دستش را فشردم :
romangram.com | @romangram_com