#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_479
پشت میزم نشستم . کماکان چهره ام در هم بود و بی حوصله تر از همیشه مشغول کار شدم . حتی مثل همیشه بابا ولی را تحویل نگرفتم و او زود به آبدارخانه رفته بود . پرونده ای که
نیاز به امضای بهادری داشت ، برداشتم و به سمت اتاقش رفتم . خدا خدا می کردم امروز توی پوسته ى جدی اش باشد و سر به سرم نگذارد . وارد اتاق که شدم کنار پنجره ایستاده بود و طبق عادتش سیگار دود می کرد . صدای در را که شنید برگشت و با دیدنم چشماش برقی زد، که لرز به تنم نشاند . با چند قدم بلند خودش را بهم رساند و با لبخندی پهناور گفت :
ــ به به سلام خانم تنها ، امروز چرا انقدر دمغی ؟ تنها کمبود حال امروزم همین توجه ى بی مورد بهادری بود . پرونده را به سویش گرفتم و با صدایی گرفته گفتم :
ــ لطفا امضا بزنین برای تکمیل پرونده . پوشه را ازم گرفت و کمی سرش را جلو آورد که باعث شد کمی خودم را عقب بکشم و با
تعجب به چشمای هوس آلودش بنگرم . با لحن مشمئز کننده ای گفت :
ــ کی تونسته این صورت زیبا رو اینطوری پریشون و ناراحت کنه ؟ کاش می دونستم تا به حسابش می رسیدم !
اظهار لطف و علاقه ى مستقیمش شوک بدی بهم وارد کرد ، که حال بد آن روزم را تکمیل کرد .
دستام می لرزید و زبانم الکن شده بود . چقدر بیچاره بودم که نمی توانستم توی گوشش بزنم . اگر امیر علی جای او بود ، بی شک این کار ا می کردم . وجدانم بهم نهیب زد : تا کی می خوای
تحملش کنی نورا ؟ تا کی غرورت رو زیر پاش می ریزی ؟ واسه خاطر چی ؟ پول ؟مگه کار قحطه ؟ همین حالا بزن تو گوشش و از اینجا برو!
خودم بلافاصله بر سر وجدانم فریاد کشید ؛ فریادی از سر بغض و درماندگی :
ــ نمی بینی وضع زندگیمون رو؟ نمی بینی سرفه های شبانه مامان گلی رو ؟کجا بگردم دنبال کار؟ اصلا کو کار ؟ ندیدی چقدر سگ دو زدم تا این کار گیرم اومد ؟ نمی دونی باید چند روز دیگه مامان گلی رو ببرم دکتر ؟ نمی دونی داروهاش چقدر گرونه ؟ می دونی ! پس ساکت بشین سر جات ، بذار کارمو بکنم ! من به این کار نیاز دارم ؛ واسه خاطر مامان گلیم !
romangram.com | @romangram_com