#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_478
*****
دو روز را در تب و تاب سوختم ، تا دوباره کلاس مشترکم با امیرعلی از راه رسید . تصمیم گرفته
بودم دیگر به هیچ وجه جوابش را ندهم ؛ لااقل نه تا وقتی که خودم بیشتر از جواب هام می سوختم. از راهروی دانشکده گذشتم و کنار در کلاس ایستادم . نفسی عمیق کشیدم تا خودم را برای رویارویی با تنها معبود قلبم آماده کنم و چه بسا باز باهاش درگیر شوم . هنوز دستم روی دستگیره نرفته بود که دستی بزرگ و قوی دستگیره را گرفت و به پایین کشید .آن بوی عطر خوش که در ریه هام پیچید ، دلم را به لرزه در آورد . نگام بالا رفت و توی صورتش نشست . ابروانش به شدت در هم گره خورده بود و از نگاه کردن بهم پرهیز می کرد . خودم را کمی کنار کشیدم و او بی توجه به حضورم در را باز کرد و وارد کلاس شد . نفسم از سینه آزاد شد و پس ماند آن عطر دل انگیز باز مشامم را نوازش کرد. همان جا به دیوار تکیه دادم و لحظاتی چشمام را بستم . ضربان قلبم تند شده بود و یک جایی از دلم به خاطر بی توجهی اش ، داشت می سوخت . از خودم متعجب بودم .
از طرفی برای بودنش و توجه اش بال بال می زدم و از طرف دیگر آن طور او را آماج تحقیر و عتابم قرار می دادم . آهی از گلوم خارج شد که بیانگر درماندگیم بود . با سری افتاده و پاهایی
ناتوان وارد کلاس شدم و کنار ارغوان نشستم . صداش زیر گوشم پچ پچ کرد :
ــ باز با هم کنتاکت داشتین ! این سگرمه هاش تو هم بود و رفت ته کلاس نشست .
تو هم که دست از پا درازتر اومدی تو! از تشبیه اش لبخندی تلخ به لبام آمد .چه خوب وصف حالم را گفته بود . آهسته لب زدم :
ــ نه اتفاقا اصلا آدمم حساب نکرد .
ــ فکر کنم این دفعه دیگه بد زدی تو برجک اش ؛ دیگه راحت شی از دستش . دلم عزادار شد و با نا میلی سر تکان دادم :
ــ به گمونم . امیرعلی آن روز به هیچ یک از سوال های استاد پاسخ نداد و اصلا صداش هم در نیامد . بعد از پایان کلاس هم اول از همه از کلاس رفت . توی دلم به خودم اعتراف کردم که این حالتش برام زجرناک تر از صیاد بودنش بود . با دلی پر خون رهسپار شرکت شدم .
****
romangram.com | @romangram_com