#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_477
ــ ای ول ، چه حالی ازش گرفتی ! بیچاره یارو داشت از عصبانیت پس میافتاد ! فاطمه پشت بندش با صدایی پر هیجان اضافه کرد:
ــ شرط می بندم دستش بهت می رسید تیکه بزرگه ات گوشت بود! خیلی با دل و جراتی دختر، با غرور یه مرد اینطوری بازی کردن کار هر کسی نیست . ارغوان با شور و حال عجیبی گفت :
ــ تمام بچه ها داشتن در مورد شما حرف می زدن . دیدمت با شمس رفتی . دختره ى مار موز، بهترین پناهگاه اون لحظه شمس بود که به عقل جنم نمی رسید! فاطمه با خنده گفت :
ــ ولی به عقل این جن رسیده !
ــ یه لحظه امون بدین بابا ! یه سره دارین فک می زنین، یه فرصتم واسه عرض اندام به من بدین بد نیست ! فاطمه ابرو بالا انداخت و با لحن بامزه ای گفت :
ــ فرصت بدیم نقره داغمون کنی خواهر؟ بیچاره پسر مردم دیگه دانشکده نمود و رفت .
بهش نگاه کردم و آهی از سینه ام خارج شد . با لحنی معصومانه گفتم :
ــ راست می گی ؟ یعنی خیلی تند رفتم ؟ سرش را به علامت مثبت تکان داد و ارغوان به جاش گفت :
ــ اونقدر که اگرم عشقی در کار بوده ، از ریشه خشکش کردی خواهر! دلم گرفت و نگام به روبه روم دوخته شد . ارغوان اضافه کرد :
ــ خیلی حالش خراب بود .اعتراف می کنم هم به شدت ازش ترسیدم و هم خیلی دلم براش سوخت . بخصوص وقتی دنبالت اومد و تو رو مشغول خوش و بش با شمس دید ، دیگه به اوج عصبانیت رسید . مانی به زور اونو از شما دور کرد و بردش حیاط، یکم با هم بحث کردند و بعد امیرعلی به حالت قهر از دانشکده زد بیرون .
بچه ها نادانسته با حرف هاشان بیش از پیش باعث ناراحتی و پشیمانیم می شدند . دل او را شکسته بودم ؛غافل از اینکه او نمی دانست هم پاش درد کشیده بودم و قلبم از ناراحتیش چاک چاک بود . با آمدن استاد سکوت حکم فرما شد و من با دل و وجدانم به ستیز پرداختم .
romangram.com | @romangram_com