#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_475
بی شک از این هیبت ، با این شدت خشم می ترسیدم . کیفم را روی دوشم جابه جا کردم و به
طرف شمس برگشتم و به ناچار گفتم :
ــ گمون می کنم زیاده روی کردم ! بهتره با شما بیام تا در امان بمونم ! سرش کمی به عقب مایل شد و با صدا خندید . دیگر جرات برگشتن به سمت امیرعلی را پیدا
نکردم و در عوض لبم را از تو گزیدم . شمس کنارم قرار گرفت و حینی که از پله ها بالا می رفتیم، با نگاهی پر اشتیاق گفت :
ــ نگو که ازخشم این مرد جوان ترسیدی ، که باورم نمی شه ! شانه ای بالا انداختم و با پررویی گفتم :
ــ چرا نشه ؟ منم آدمم استاد ! برای حفظ آبروم لازم باشه ازش می ترسم ! خنده اش به لبخندی عمیق بدل شد :
ــ خوبه که بترسی دختر خانم ، ولی قبلش بهتره که پا روی دم چنین شیر ژیانی نذاری ! اخم هام به صورت خودکار در هم گره خورد و به تندی گفتم :
ــ مطمئن باشین تا لازم نباشه پا رو دم هیچ شیری نمی ذارم . کسی کاری به کارم نداشته باشه، منم کاری به کارش ندارم .
جلوی در دفترش ایستادیم . با رویی خوش بهم نظر دوخت ، که بسیار ازش بعید بود :
ــ حالا چرا داری به من می تازی دخترخانم ؟ فکر کنم منو با کسی اشتباه گرفتی !
ــ شما یه طوری حرف زدین انگار من آتیش بیار معرکه هستم . با کلید در دفتر را گشود و کنار کشید . بعد با مهربانی بی سابقه ای صورتم را ورانداز کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com