#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_474
ــ سلام دختر جون ، باز چه دسته گلی به آب دادی که کل کلاس خفه خون گرفته بودن ؟ خودم را به آن راه زدم و در حالی که موهام را توی مقنعه فرو می کردم ، با تعجبی ساختگی گفتم :
ــ من استاد؟ پا روی اولین پله گذاشت و ایستاد . من هم رو به روش ایستادم و او با نگاهی مفرح گفت :
ــ بله خود شما دختر خانم ! هر کی ندونه دیگه من می دونم چه آتیش پاره ای هستی !
از طرز نگاه و صورت گلگون اون مرد جوان هم کامل پیدا بود که یکی حسابی به خدمتش رسیده !
یک قدم عقب نهادم و نگام را توی چشمان مشتاقش تنظیم کردم و با لحنی طلبکارانه گفتم :
ــ شما بنا به چه دلیل محکمه پسندی به این نتیجه رسیدین ؟ او روی پله ها ایستاده بود . به پشت سرم نگاهی کرد و بعد نگاش را به صورتم دوخت . با لبخند معناداری گفت :
ــ بنا به دلیلی که حی و حاضر پشت سرت با فاصله وایستاده و داره مثل میرغضب نگاهمون می کنه! بی هوا به پشت سرم نگاهی کردم؛ امیرعلی با دستانی مشت شده و صورتی که از خشم به تیرگی می زد، با نگاهی که گدازه های آتش به سمتم پرتاب می کرد، ایستاده بود و هر آن منتظر بود با رفتن شمس روی سرم هوار شود . دلم در سینه فرو ریخت و دروغ چرا خوف برم داشت و در دل به خودم برای حرف هایی که بهش زده بودم ، لعنت فرستادم . نتوانستم بیشتر از این نگاه وحشی اش را تاب بیاورم . سرم که چرخید ،نگام با نگاه پر حرف شمس مماس شد. لبخندی به
چهره نشاند و در حالی که دستش را توی جیب کت طوسی اش فرو می کرد گفت :
ــ حدس می زنم حسابی از دستت شاکیه ! پرش به پرت بگیره معلوم نیست چی پیش بیاد !
دنبالم بیا تا دفترم ، شاید که این مرد اژدها نما بی خیال انتقام بشه ! دلم بیشتر به هول و ولا افتاد . نگاه دیگری به جانب امیرعلی افکندم ،حالا داشت دندانهاش را
به شدت روی هم می سابید . درست بود که زبانم تند و تیز بود اما من هم یک دختر بودم و
romangram.com | @romangram_com