#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_473

ــ به نفعته که سر به سر من نذاری آقا پسر! خودتم خوب می دونی که از پس شکار من یکی بر نمی یای ! می دونم غرورت جریحه دار می شه اما باید بپذیری اش و بیشتر از این خودت رو مضحکه ى عام و خاص نکنی ! ضربه ى آخر به ظاهر مهلک و کاری بود که فک اش را بهم قفل کرد و ستیز جویانه بهم نظر

دوخت . تا دهان باز کند و چیزی بگوید ، صدای در کلاس بلند شد و متعاقبش شمس وارد کلاس شد. بعد از لحظه ای کشدار ، نگام را بالاخره ازش کندم و به سمت جلو چرخیدم . سکوت مطلق کلاس بهم فهماند بیشتر بچه ها شاهد این مشاجره بوده اند . دلم برای امیر علی به رحم آمد . دوسنداشتم او را که عزیز دلم شده بود، بیازارم اما نمی توانستم در مقابل اش

نرمش به خرج دهم . امیرعلی احساسی مشابه احساس من نداشت .

و این برام به مثال زنگ خطری بود تا خودم را جلوش سفت و سخت نشان دهم و احساس شدیدم بهش را در دلم سرکوب کنم و چقدر این کار طاقت فرسا بود و انرژی ازم می گرفت . هنوز صدای نفس های پر حرصش را می شنیدم و دلم بیشتر در سینه براش می کوفت . شمس با نگاه کاوشگری بهم نگاه کرد و جو کلاس براش عجیب آمد؛ به طوری که این مطلب را عنوان کرد :

ــ اتفاقی در نبود من افتاده ؟ به طور حیرت آوری همگی ساکتین !

سکوت ادامه داشت .هیچ کس جرات پاسخ گویی نداشت و این شمس را بیشتر کنجکاو می کرد .

نگاه مستقیمی به من و بعد امیرعلی انداخت . نمی دانم قیافه هامان چگونه بود که پوزخندی به لباش دعوت شد و گفت :

ــ نیازی به توضیح نیست .

و بلافاصله شروع به تدریس کرد. نفس حبس شده در سینه ام را بیرون فرستادم و همه ى حواسم را معطوف او کردم تا بتوانم نسبت به نفس نفس زدن های بی وقفه ی امیرعلی و صدای پاش که روی زمین ضرب گرفته بود ، بی توجه باشم . این بار بدجور او را عصبانی کرده بودم. غرور اش را نشانه گرفته بودم و از قضا به هدف زده بودم . دقایق خیلی طولانی تر از همیشه

سپری شد . به محض اینکه شمس ار کلاس بیرون رفت ، کیفم را برداشتم و به سرعت دنبالش روان شدم . می دانستم از ترکش های امیرعلی بی نصیب نخواهم ماند و دلم نمی خواست پیش چشمان کنجکاو دانشجویان این اتفاق بیافتد . در میان راهرو خودم را به شمس رساندم و کنارش قدم برداشتم . ظاهرا بهترین سنگر و پوشش برام او بود:

ــ خسته نباشید استاد . از روی شانه اش بهم نگاه کرد و لبخندی عمیق رو لباش جا خوش کرد :


romangram.com | @romangram_com