#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_472

شکست خوردی !

چشماش را تنگ کرد و لبخندش جمع شد . نگام به سوی مانی برگشت و پرسیدم :

ــ راجع به دوستتون تو دانشکده چی می گن ؟ اگه اشتباه نکنم ، شنیده بودم بیشترزمان شکار یه دختر برای این آقا سه روزه ! درست می گم ؟

مانی با لبخندی عمیق بهم نگاه کرد و گفت :

ــ بله درسته !

ابروم بالا پرید و نگام به سوی امیرعلی بازگشت . فاطمه و ارغوان حالا کامل به عقب چرخیده

بودند و امیرعلی بی پلک زدن ، به نمایشی که راه انداخته بودم ، خیره بود . نگام را توی چشمای خوش حالتش فرو کردم و با لحن حرص در آری گفتم :

ــ بذار حساب کنم ، اوممم..... بعد از مکثی کوتاه که به ظاهر زیر لب زمزمه هایی می کردم ، افزودم :

ــ هشت ماه و هفت روز ! کی می دونه می شه چند روز؟ ارغوان بلافاصله گفت :

ــ دویست وچهل و نه روز ! از جواب سریع اش خنده ام گرفت . نیم نگاهی بهش انداختم و باز نگاه بی پروام را به چشمان امیرعلی که حالا به شدت پر غضب بهم زل زده بود، دادم و گفتم :

ــ دویست و چهل و شش روز تلاش بی ثمر! آیا نا امیدت نکرده جناب تهرانی ؟ سکوت برای لحظاتی بینمان حکم فرما شد . صدای نفس هاش بلند شد. دست هاش را مشت کرد و خیره و پر از خشم بهم نگاه کرد . حالا لبخند کامل از لباش پر کشیده بود .مانی کمی توی صندلی اش جابه جا شد و با نگرانی بهمان چشم دوخت . نگام با سماجت بیشتری بهش ثابت ماند. بی لبخند و با همان نگاه سگ دار و مستقیم دوباره به حرف آمدم و با لحن کوبنده ای گفتم :


romangram.com | @romangram_com