#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_471
ــ خسته نمی شی از این همه بداخلاقی چشم سیاه ؟ با ما به از این باش که با خلق جهانی ! فاطمه و ارغوان برعکس چند دقیقه ى قبل در سکوت محض منتظر عکس العمل من، مانند دو مجسمه بهم خیره بودند . چشمام را برای ارغوان درشت کردم تا شاید کلمه ای به زبان بیاورد و مرا از این برزخ نجات دهد، اما انگار در دهنش را گّل گرفته بود، که صدایی ازش
در نمی آمد . پوفی کردم و سرم به جانب در کلاس چرخید . چرا شمس امروز دیر کرده بود؟ امیرعلی دوباره گفت :
ــ غزال مریضی چیزی هستی ؟ زبونت سابقا دچار اشکال می شد، اما گوشات خوب می شنید! نکنه مشکلی براشون پیش اومده ؟
لحن پر از استهزاش بالاخره تاب و تحملم را به انتها رساند و به ضرب به سمتش برگشتم و از دیدن او که کامل به صندلی من چسبیده بود، یک آن جا خوردم . این را فهمید و با طیب خاطر بهم لبخند زد . چشماش برق می زد. شیطنت از آن صورت زیبا می بارید و قلبم را پاره پاره می کرد. به خودم آمدم و با لحن تندی گفتم :
ــ نخیر جناب ! گوش هام هیچ مشکلی ندارن .علاقه ای به حرف زدن با تو ندارم ! برای خودت ارزش قائل شو و مزاحمت ایجاد نکن . چشم تو چشم هم بودیم . لبخندش عمیق تر شد و انگار به هدفش که به حرف آوردن من بود، رسید .
با خیال راحت به صندلی اش تکیه زد و یک پاش را روی پای دیگر گذاشت . ابرویی بالا انداخت و گفت :
ــ خداروشکر ! یه لحظه نگرانت شدم ، اگه بلایی سر گوشات می اومد من دیگه سر به سر کی می ذاشتم ؟
مانی رویش را از ما برگرداند . حدس می زدم از شدت خنده نمی تواند به ما نگاه کند و چه بسا
حالا دو رفیق شفیق من هم ، حالی بهتر از او نداشتند . این روزها بحث های ما دو نفر
حسابی موجبات تفریح این سه نفر را فراهم می کرد . دستم مشت شد اما با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم :
ــ نه اینکه خیلی هم تو کارت موفقی ! شنیده بودم شکارچی قهاری هستی ، اما گویا از من
romangram.com | @romangram_com