#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_470

بهش چشم غره ای زدم و رو ازش برگرداندم . مهم نبود چقدر تلاش کنم و زور بزنم ، هیچوقت

حریف فاطمه و زبان بازیش و شم ِ پلیسی اش نمی شدم . ارغوان که سکوت مرا دید، سقلمه ای بهم زد . سرم به جانبش چرخید . برام ابرو بالا داد و گفت :

ــ هان ، چته باز ؟ اخم هام را بیشتر به هم تنیدم و تشر زدم بهشان :

ــ وای از دست شما دوتا ! کم مُخ من بیچاره رو بخورین ! عوض کنجکاوی و ابراز فضل ،

بشینین سر درس و مشقتون ، انقدر بهم گیر ندین لطفا ! فاطمه به خنده افتاد و ریز گفت :

ــ دخترمون به التماس افتاده ارغوان ، چیکارش کنیم ؟

ارغوان خودش را جلو کشید . حالا هر دو عملا روی میز من خم شده بودند و این تصویر از پشت سرم به نظر بسیار مضحک می آمد . قبل از اینکه ارغوان بتواند سخن گُهر باری بگوید ،

هر دو را به عقب هل دادم و با غضب بهشان توپیدم :

ــ جمع کنین خودتون رو ، آبرو برام نذاشتین شما دو تا !

باز به جای اینکه حتی ذره ای بهشان بر بخورد، صدای خنده شان بلند شد و بیشتر کفری ام کرد . بالاخره امیر علی نتوانست بیش از این ساکت بماند و به حرف آمد و با صدای بم و خواستنیش گفت:

ــ خدا این خنده ها رو ازمون نگیره ! غزال تو چرا بُغ کردی ؟ نفسم را با حرص از سینه بیرون دادم . علی رقم میل باطنی ام همان طور سیخ سر جام نشستم و اهمیتی به حضورش ندادم . باز صداش از فاصله ای نزدیک تر پرده ى گوشم را نوازش کرد :


romangram.com | @romangram_com