#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_469

خنده ى گوشه ى لباش موذیانه بود و بهم می گفت چه کنایه ای پس حرفش نهفته است . اخمی بهش کردم و ارغوان با خنده ماشین را به حرکت واداشت و از جلوی دیدمان دور شد . همراه مامان گلی و نیما به داخل کوچه رفتیم و وارد خانه شدیم . مامان گلی چادر از سرش کشید . لبه ی حوض نشست :

ــ چه دوستای خوبی داری نورا، خیلی ازشون خوشم اومد . دخترای خوبی ان ، همیشه کنارت داشته باششون . مانتوام را از تن خارج کردم و کنارش نشستم :

ــ همین خیال رو دارم مامان خانم . این دو تا بچه سرتق خیلی بیشتر از این حرفا با معرفتن . نیما سبد وسایل را کنار در آشپزخانه گذاشت و به کنارمان آمد :

ــ مثل خودت شر و شیطونن، رفتی گشتی دو تا ورژن ارتقا یافته از خودت رو پیدا کردی خواهرم؟

ــ اینو خوب اومدی ! واقعا که ارتقا یافته ان ، بعضی اوقات تا مرز جنون منو می کشونن این دو تا وروجک ! لحن پر مهرم لبخند به لب نیما و مامان گلی کشاند. بهشان فهماند این دو دوست بیشتر از این ها در دل سنگ نورا تنها برای خود جا باز کرده اند .

*****

روز دوشنبه بود و باز کلاس مشترک من و امیرعلی و باز بی تابی های دل بینوام ،که این روزها بیشتر از هر وقت دیگری بیقراری می کرد . وارد کلاس شدم و نگام روی صندلی ها چرخید و مانند بار الکتریکی ، بار نگاه امیرعلی را یافت . روی صندلی پشت سر ارغوان نشسته بود و نگاش را با اصرار تو نگام فرو کرده بود . لبخندی جذاب گوشه ى لباش را آذین بسته بود که ضربان قلبم را به شدت بالا می برد . با قدم هایی لرزان خودم را به آنها رساندم و بی توجه به امیر علی، که کار خیلی آسانی هم نبود، روی صندلی خالی کنار ارغوان نشستم و سلام دادم .

ارغوان با خشرویی گفت :

ــ سلام به اون ابروهای گره خورده ات ! خوبی مادر؟ لبخند ریزی به لبام آمد . فاطمه نگذاشت چیری بگویم و به سرعت گفت :

ــ باز که اخم و تخم ات رو آوردی واسه ما ؟ یک وری نگاش کردم که خودش را بهم نزدیک تر کرد و آهسته زیر گوشم نجوا کرد:

ــ احیانا این قیافه ى برزخی ارتباط مستقیم نداره با این یارویی که پشتمون رو سوراخ کرده با نگاش ؟


romangram.com | @romangram_com