#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_468

بعد از صرف ناهار و مخلفات طرفای غروب به خانه باز گشتیم . کنار ماشین مامان گلی به بچه ها اصرار کرد برای شام به داخل خانه بیایند :

ــ بیاین تو بچه ها ، یه لقمه نون و پنیر داریم با هم بخوریم .

ارغوان بی پروا او را بغل کرد و گفت :

ــ دستتون درد نکنه خاله جون، ناهارم که مهمون شما بودیم . سری بعد حتما مزاحمتون می شیم. و فاطمه افزود :

ــ از خونه احضارم کردن و گرنه من که عاشق شما شدم به شخصه ! مامام گلی بهشان خندید:

ــ پیر شین مادر، برین به سلامت . مراقب خودتون باشین ، به مادراتون سلام برسونین .

بچه ها سوار شدند . براشان دست تکان دادم و گفتم :

ــ ممنون بچه ها روز خیلی خوبی بود . فردا تو دانشکده می بینمتون . ارغوان در حالی که ماشین را روشن می کرد گفت :

ــ عالی بود ، به من که خیلی خوش گذشت دوستم . تا فردا !

فاطمه چشکمی حواله ام کرد و در پی عرایض ارغوان اضافه کرد:

ــ ببینیم ماجرای ما و دانشکده فردا چی می شه !


romangram.com | @romangram_com