#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_467



ــ این روزا بیشتر از قبل شده ؛ سر برج واسش نوبت دکتر گرفتم . ببینیم این دکتر جدید چی تشخیص می ده . خیلی نگرانشم .

عجیب بود که حالا بین آن دوانقدر راحت از دلنگرانی هام داد سخن می دادم ؟ یا طبیعی بود و

من هم آدم بودم و آن دو فرشته راه دلم را خوب یاد گرفته بودند ، که به هیچ وجه در کنارشان احساس تنهایی نمی کردم ؟ فاطمه قرآن را بست و بوسید ، بعد به پیشانی اش زد و روی پاهاش

گذاشت و رو به من گفت :

ــ خیلی مامان شیرین گوشتی داری ، ماشالا خدا حفظ اش کنه براتون . به خدا توکل کن؛ سرفه هاشم بهتر می شه ایشالا . به ابراز همدردی اش لبخند زدم و نگام باز به مامان گلی جانم افتاد که حالا داشت سرفه می کرد . به سرعت از جام بلند شدم و به سویش رفتم . اسپری اش را از کیفش در آوردم و چند بار توی دهانش اسپری کردم تا سرفه هاش آرام گرفت . صورتش را نوازش کردم و او لبخندی پر محبت زد :

ــ خوبم مادر، چرا رنگ و روت پریده ؟

او را از خودم جدا کردم و با صدایی به شدت دلواپس گفتم :

ــ نگرانتم مامان گلی !

پلک زد و چادرش را روی سر مرتب کرد :

ــ نباش مادر ، خدا کریمه . بسپارش به اون و باک ات نباشه ! نگام به ضریح افتاد و دلم کمی آرام گرفت . در دلم نام خدا را صدا زدم و همه چیز را به خودش سپردم .


romangram.com | @romangram_com