#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_466
ــ بخورین مادر، دو روزه دنیا رو به خودتون سخت نگیرین . رژیم دیگه چه صیغه ای شده تو این دوره و زمونه ؟ والا زمان ما دختر هر چی تپل مپل تر و چاق تر بود بیشتر ارج و قرب داشت و خواستگاراش پاشنه ى در خونه ى باباش رو از جا در می آوردن . من نمی دونم چرا
جوونای الان انقدر به هیکل اهمیت می دن ؟ با کیف وافر بهش نگاه می کردم و دردل قربان صدقه اش می رفتم . نیما که کنارش نشسته بود، بی پروا دست دور گردنش انداخت و کنار شقیقه اش را بوسید . مامان گلی بهش لبخند زد و فاطمه با رغبت استکانی چای از توی سینی برداشت :
ــ الهی من فدای شما بشم با این سخنرانی زیباتون ! بنده تمام و کمال حرفاتون رو قبول دارم
و پیروی می کنم ازتون ! من و ارغوان به صدا خندیدیم و او برامان با چشم و ابرو خط و نشان کشید . در میان شوخی و خنده چای را خوردیم که عجیب چسبید بهمان . نگاه مامان گلی مدام دو و بر صحن و سرا می چرخید . پیام نگاش را اگر نمی گرفتم که نورا نبودم، بودم ؟ زود بلند شدم و گفتم :
ــ پاشین بریم زیارت ، تا مامان گلی ام یه استخونی سبک کنه . مامان گلی برعکس همیشه چسب و چابک از جا برخاست و برق تو نگاش بهم انرژی داد .
فاطمه و ارغوان که بالاخره بسته ى تخمه را به پایان رسانده بودند ، راضی شدند از جایشان بلند شوند . نیما رو بهم گفت :
ــ شما برین ، من می مونم مراقب وسایلا؛ سری بعد من می رم .
بهش لبخند زدم و گفتم :
ــ دستت طلا مهندس ، زودی بر می گردیم . چشمکی مهمانم کرد و ما به سمت حرم راه افتادیم . مامان گلی بعد از سالها به زیارت آمده بود و دست از نماز و نیایش بر نمی داشت . من با بچه ها گوشه ای از حرم نشستیم و بهش خیره شدیم .
فاطمه قرآنی به دست داشت و سوره ى جمعه می خواند . ارغوان پاهاش را بغل کرد و چانه اش را روی زانوهاش گذاشت و گفت :
ــ مامان نازنینی داری نورا ، تو همین مدت کوتاه احساس می کنم خیلی دوسش دارم. سرفه هاش خیلی اذیتش می کنه؟ نگام به مامان گلی بود ، داشت سلام نماز را می داد :
romangram.com | @romangram_com