#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_465
ــ اونوقت می شم قد یه بشکه! این دختره ی آب زیرکاه هر چی می خوره چاق نمی شه! اما من چی ؟
ــ تو هم با این همه کار چاق نمی شی مادر، بخور به این چیزا اهمیت نده ! فاطمه آهسته مشتی تخمه برداشت و با لحن شیرینی گفت :
ــ پس منم می خورم ! بی خیال رژیم خاله !
مامان گلی بهش لبخند زد :
ــ بخور دخترم، شما کجات چاقه ؟ خیلی هم خوشکل و خوش اندامی !
من و ارغوان پقی زیر خنده زدیم و فاطمه با دهانی که به عرض خیابان باز بود، بهمان چشم غره رفت و گفت :
ــ به احترام خاله بهتون هیچی نمی گما ، حسود خانم ها ! نیما بهمان نگاه می کرد و لبخند می زد . ارغوان تخمه را به سمتش گرفت و تعارفش کرد :
ــ بفرما آقا نیما ، ایشالا که شما رژیم مژیم نداشته باشی ! نیما مشتی تخمه برداشت و گفت :
ــ نیازی به رژیم ندارم ارغوان خانم !
خداروشکر یکی اینجا اعتراض نداشت ! پس امروز آزادیم هر چی خواستیم بخوریم ! ــ
مامان گلی تند استکان های چای را درون سینی کوچک ملامین چید و فلاسک چای را از سبد بیرون کشید و حینی که برامان از چای خوش عطر و خوش رنگ ایرانی توی استکان های کمر باریک می ریخت ، گفت :
romangram.com | @romangram_com