#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_464
سری تکان دادم و گفتم :
ــ بله در جریانم خواهر !
ابرویی برام تکان داد و کیسه را زیر چادرش پنهان کرد . با هم به سمت حیاط و صحن و سرا رفتیم . من و ارغوان دم در چادر های گلدارمان را سر کردیم و بعد از گشتن ، گوشه ای بساطمان پهن شد . زیر درختی سکنا گذیدیم . ارغوان بلافاصله کیسه را از فاطمه قاپید و بسته ى
تخمه را باز کرد :
ــ بیاین بچه ها مشغول شین !
کنارش نشستم و گفتم :
ــ مگه اومدی سینما دختر؟ یکم صبرو تحمل بد چیزی نیستا ! همان طور که پشت هم تخمه می شکست گفت :
ــ چه فرقی می کنه ؟ خوردن که جا و مکان خاص نمی خواد خواهر! حالا یه چند تا بشکن بزن تو رگ ، ببین چه حالی می ده ! مامان گلی با لبخند به کل کل ما نگاه می کرد . زود میانه داری کرد و گفت :
ــ چیکارش داری مادر ؟ بذار بخوره . کیف می کنم نگاش می کنم . کاش تو هم یکم ازش یاد
بگیری .
به اعتراض گفتم :
romangram.com | @romangram_com