#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_463

موهاش را به حالت زیبایی آراسته بود و یک تیشرت سفید با آرم نایک تنش بود . با شلوار مشکی جین که از کهنگی چند جاش پاره شده بود . به قول نیما حالا مُد بود و خدا

تومن پولش بود . داداشم در عین سادگی خوشتیپ و زیبا بود و دل ازم می ربود . چشمکی حواله ام

کرد و گفت :

ــ تا به حال خوشتیپ ندیدی خانم ؟

ــ بیکار نشین بابا ، یه نوشابه واسه خودت وا کن !

ابرویی بالا انداخت :

ــ چشم !شما هم می خوای ؟

خندیدم و روم را ازش برگرداندم . مامان گلی کمربندش را بسته بود و داشت آهسته زیر لب ذکر می گفت . ارغوان رادیو را روشن کرده بود و برنامه ى شاد صبح جمعه ازش پخش می شد. هوا آفتابی و گرم بود ؛ نه آنقدر گرم که آزاردهنده باشد . به صندلی تکیه دادم و با آسودگی به

برنامه ى رادیو گوش سپردم . همه چیز خوب بود و حس دل انگیزی داشتم . همه ى عزیزام دور هم جمع بودند . خوشبخت بودن که شاخ و دم نداشت، داشت ؟

با شوخی های بچه ها مسیر برامان کوتاه سپری شد . ارغوان ماشین را در پارکینگ حرم پارک کرد و همگی پیاده شدیم . علاوه بر سبد مامان گلی ، ارغوان هم یک سبد کوچک خوراکی همراش بود؛ به اضافه ى یک زیرانداز که خیالم را راحت کرد . فاطمه کیسه ای پر از چیپس و پفک و تخمه به دست گرفت و گفت :

ــ سفارش این خانم شکموئه ، وگرنه می دونی که من رژیم دارم !


romangram.com | @romangram_com