#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_462

فاطمه سرفه ای مصلحتی کرد و من بهش چشم غره زدم . خندید و دنده را جازد و گفت :

ــ گرفتم دخترا !

نیما جانم ساکت بود در میان دوستانم . بهش تکیه دادم و آهسته گفتم :

ــ داداش کوچولوم چطوره ؟

نگاش را یک وری بهم داد :

ــ عالیم آبجی خانم !

ــ ساکتی پس چرا ؟

ــ کم کم یخم وا می شه ، نگران نباش .

لبخند زدم و گفتم :

ــ خدا به داد برسه اون موقع ! لپم را کشید و با لحنی که دیوانه اش بودم گفت :

ــ کم آتیش بسوزون خانم دکتر !


romangram.com | @romangram_com