#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_461

معرفی کردم و فاطمه با آن سادگی و بی شیله پیله یش، قاپ مامان گلی ام را از همان لحظه ى اول دزدید . مامان گلی به اصرار ارغوان جلو نشست و ما سه نفر در صندلی عقب جا گرفتیم .

من به ناچار وسط نشستم و میان فاطمه ى تپل مپل و نیما با آن هیکل تنومندش، در صندلی عقب206 تقریبا در حال پرس شدن بودم . کمی خودم را جابه جا کردم و گفتم :

ــ خدا به داد من برسه امروز! بین این دوتا آبلمبو می شم ! صدای خنده بلند شد . فاطمه نیشگونی ازم گرفت که صدای آخ از گلوم خارج شد . ارغوان از آیینه چشمکی زد و مامان گلی به عقب برگشت :

ــ چی شد مادر؟ بازوم را مالیدم و گفتم :

ــ چیزی نیست مامان گلی ، یه پشه ى مزاحم نیشم زد ! در میان صدای خنده ارغوان ماشین را به حرکت در آورد و به شوخی گفت :

ــ دیگه شرمنده ماشین جا نداره نورا جان ! دفعه بعد ماشین ارشیا رو می گیرم تا تو هم

راحت باشی ! اتفاقا ارشیا هم خیلی دلش می خواست باهامون بیاد ولی من دعوتش نکردم !

کمی خودم را جلو کشیدم و گفتم :

ــ چرا ؟

از آیینه نگام کرد و جواب داد :

ــ هنوزم دیر نشده ها ، بگم خودش رو می رسونه !


romangram.com | @romangram_com