#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_460

ــ اوووف ! داشتم می پُکیدم فاطمه ! دمت گرم دختر ، این مجسمه ى ابولهول رو به خنده واداشتی ، راحتمون کردی خواهر!

ضربه ای به دستش زدم و گفتم :

ــ دیگه روت رو کم کن !

صدای خنده ى جفت بلند شد و با شوخی ها و خنده های همیشگی وارد کلاس بعدی شدیم و

برای مدتی در میان جمع شاد آنها امیرعلی از یادم رفت .

****

روزهای بعدی به سرعت سپری شدند . دستم تا حد زیادی بهبود پیدا کرده بود و از زخم سرم فقط ردی از جای بخیه ها به یادگار مانده بود . تحقیقم با شمس ادامه داشت و از بعد سفر روابطمان رو به روز محکم تر و حسنه تر می شد . امیرعلی همچنان به فکر به دام انداختنم بود و مرا در حسرت آن شب بی نظیر گذاشته بود . فاطمه کماکان معتقد بود که رفتارهای آن شبش از روی علاقه ای عمیق نشات گرفته بود و حالا این رفتارش سرپوشی بود برای پوشاندن آن شب و واکشن های احساسی اش . چرا که به نظر فاطمه ، امیرعلی به شدت مغرور بود و نمی خواست شکوفایی این علاقه را باور کند . دست بر قضا حالا ارغوان هم در جبهه او قرار داشت و موافق صد در صد او بود . با حرف ها و کنایه های متناوب شان ، مرا گیج و سر در گم می کردند. گاهی هم از شدت فشاری که روم بود از کوره در می رفتم و بهشان می تو پیدم . حدود ده روزی از آن ماجرا گذشت ، تا اینکه تصمیم گرفتیم همراه مامان گلی و نیما به شاه عبدالعظیم برویم . فاطمه خودش را بهمان انداخت و قرار شد از صبح جمعه سفر کوتاهمان را آغاز کنیم . ارغوان به اصرار خودش باز ماشین مادرش را قرض گرفت و صبح زود بعد از برداشتن فاطمه از جلوی دانشکده، به دنبال ما آمد . مامان گلی ام این روزها حالش روبه راه نبود و دلنگرانش بودم . سرفه هاش در فواصل زمانی کوتاه تری گریبانش را می گرفت و تا ساعتی دست از سرش بر نمی داشت . دوباره بی اطلاعش براش نوبت دکتر گرفته بودم و هنوز بهش نگفته بودم .

با همان حال خرابش برایمان ساندویج الویه درست کرده بود و در سبدی کوچک فلاسک چای

و چند استکان و قندان کنار گذاشته بود .ذوق و شوقش مرا از خودم بیزار کرد ، چرا که تا به

حال به فکر این نیافتاده بودم تا برای مامان گلی کاری انجام دهم . همه ى زندگی اش شده بود کارخانه و بعد خانه و تدارک غذا برای ما . سالها بود که مامان گلی ام رنگ هیچ تفریحی را به خودش ندیده بود . عزمم را جزم کرده بودم که مِن بعد به فکر این موضوع هم باشم و نگذارم بهشان بد بگذرد . با تک زنگ ارغوان سه تایی سر کوچه رفتیم .

جفت از ماشین پیاده شدند و بازار ماچ و بوسه و سلام و علیک داغ شد . فاطمه را به مامان گلی


romangram.com | @romangram_com