#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_459
ــ اینقدر برات صغری کبری چیدم ، باز می گی فقط امروز؟ قری به سر و گردنش داد و با حالت با مزه ای گفت :
ــ فردا رو کی دیده خواهر؟ شاید خودت طالب بودی بشنوی !
به حالت قهر سرم را چرخاندم و از جام بلند شدم و رفتم به سمت در کلاس ؛ بلافاصله صدای دو صندلی و متعاقبش صدای دو پا به دنبالم روان شد . یک لحظه خنده ام گرفت اما اخم هام را از هم وا نکردم ، وگرنه باید تا پایان کلاس ها ازشنیدن حدسیات جدیدشان مستفیض می شدم .
دو طرفم قرار گرفتند و فاطمه گفت :
ــ دستت چطوره نورا جونم ؟ نگاهی گذرا بهش کردم . ظاهرا رویه اش را عوض کرده بود :
ــ خوبه ، شما سر به سرم نذاری بهترم می شه !
دست زیر بازوی سالمم انداخت و با خوشرویی گفت :
ــ اوکی ، پس فعلا کاری به کارت ندارم تا زود خوب شی دخترم! از پررویی اش خنده ام گرفت و نتوانستم آن خنده ى وحشی را در گلو نگه دارم . با دیدن صورت
خندانم دستش را به سمت آسمان گرفت و گفت :
ــ خدا رو صد هزار مرتبه شکر! ارغوان جان آزاد باش اعلام می کنم! گویا رگ سگی اش رفت !
ارغوان با خنده گفت :
romangram.com | @romangram_com