#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_458

با چشمانی درشت شده بهش خیره شدم . او هم در سکوتی مضحک مرا نظاره کرد و بعد از لحظاتی که هنوز حالت متفکرش را حفظ کرده بود، سری تکان داد و گفت :

ــ خودتم موندی نه ؟ صدای خنده ى خفه ى ارغوان ببشتر کفری ام کرد و رو به فاطمه با غیظ گفتم :

ــ اصلا شنیدی من چی گفتم ؟ فاطمه نمی خوام در موردش هیچی بشنوم ! اگه نمی تونی ساکت بمونی من برم !

اخمی نمایشی کرد و لبه ى چادرش را به هم نزدیک کرد :

ــ بشین سرجات بینم ! مگه دبستانی هستی می خوای قهر کنی؟ داریم به هم تبادل نظر می کنیم، به یه نتیجه ای برسیم .

ــ نمی خوام خانم ، ممنون بابت تلاشت اما بی خیال یارو شو! بیا از خودمون حرف بزنیم .

بخدا دیگه نمی کشم . اعصابم رو خورد کردین، هم شما هم اون !

لحن درمانده ام او را از خر شیطان پیاده کرد و با نگاهی صلح جو گفت :

ــ باشه عزیزم ، فکر نمی کردم انقدر آزارت بده ؛ امروز دیگه هیچی در موردش نمی گم .

ارغوان باز خندید و گفت :

ــ رو رو بنازم ! و من با حیرت گفتم :


romangram.com | @romangram_com