#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_457

فاطمه مثل همیشه شم ِ پلیسی اش را به کار گرفت و صاف به هدف کوبید :

ــ غلط نکنم این یارو پر مدعا باز موی دماغش شده ! به سرعت سرم را به طرفش چرخاندم و با اخم هایی گره خورده انگشت اشاره ام را به حالت تهدید جلوی صورتش تکان دادم :

ــ هیچی دیگه راجع به اون پسره ی بیخود نمی گی فاطمه ! با جفتتونم ، از این لحظه یه کلمه

در مورد اون هجویات تحویل من بدین پا می شم می رم ، دیگه هم بهتون محل نمی دم !



لحن محکم و جدی ام دهان هر دو را کیپ کرد و حساب کار دستشان آمد . سکوتشان بهم این فرصت را داد که نفس عمیقی از حرص بکشم و کمی ذهن آشفته ام را جمع و جور کنم . استاد در همان لحظات وارد کلاس شد و عملا صحبت میانمان خاتمه یافت . در تمام طول کلاس حواسم را به درس دادم تا دوباره یاد حرف های امیرعلی که با خواسته های دلم شدید مغایرت

داشت ، آرام جانم را ازم نگیرد . با رفتن استاد ارغوان به سمتم چرخید و با احتیاط پرسید :

ــ آروم شدی خواهر؟ بدون اینکه نگاش کنم فقط سرم را به سمت پایین تکان دادم . فاطمه وسایلش را توی کیف

قهوه ای چرمش گذاشت و با صدایی متفکر گفت :

ــ این بار جوری سر به سرت گذاشته که دیگه زدی به سیم آخر ! نمی تونم بفهمم حرف حساب این یارو چیه ؟ شب تصادف که جان بر کف ات بود ! همچین به ارغوان زهری نگاه کرد دم

آمبولانس ، که من نزدیک بود از ترس خودم رو خیس کنم . دیگه جرات نکردم بگم منم می خوام بیام !


romangram.com | @romangram_com