#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_456

نشاندم و گفتم :

ــ علاقه ای به مبارزه با تو ندارم ! کی می خوای اینو بفهمی ؟

سرش را کمی به عقب مایل کرد و خندید غ خنده ای که دل عاشق بیچاره ام را از هستی ساقط کرد: ــ خودشه ! غزالی که می شناختم همین جور تند و طوفانی جوابم رو می ده ! راستش تعجب کردم سلامم رو علیک گرفتی ، یه آن داشتم شاخ در می یاوردم ! بیشتر حرصی شدم . امیرعلی امروز ، توفیرش با امیرعلی دیروز، تومنی ده هزار بود . امیرعلی مهربان و مسئولیت پذیر رفته بود و باز آن امیر علی شیطان و سرکش و حرص درآر بر گشته بود :

ــ پس حقته هر چی ازم نیش می خوری ! دوباره لبخندش تکرار شد . سرش را کمی جلو کشید و گفت :

ــ اعتراف می کنم این جوری بیشتر دوسدارم ! وقتی درد داری و داغونی اصلا به مزاجم خوش نمی یاد ! دلم تو سینه قرار گرفت و عصبانیتم به اوج خودش رسید. یک قدم عقب رفتم و با نگاه تیز و برنده ای گفتم :

ــ لیاقتت همینه پسر جون ! یادم باشه که چی گفتی ، تا دیگه دچار اشتباه نشم ! پوزخندی رو لباش نشست و من بی مهابا او را کنار زدم و با قدم های تند ازش دور شدم . تمام وجودم از حرص می لرزید و در گوشه ای از دلم بیشتر ،چرا که رفتار امروزش خط بطلان

کشیده بود بر حدس های فاطمه و ارغوان و این باور را بهم می داد که تمام رفتارهای روز های گذشته از روی انسانیت و حس نوعدوستی بوده است . چه بسا هر کس دیگری هم جای من بود، همین قدر براش هول ولا داشت و فداکاری می کرد . فرضیه ى دیگر ذهنم می گفت او شکارش را شاد و سرحال می خواهد. یک شکارچی هرگز از شکار یک آهوی بیمار لذت نمی برد .

با ضرب در کلاس را گشودم . چند تا از دانشجوها با تعجب بهم چشم دوختند . بی توجه بهشان به طرف فاطمه و ارغوان که با چشمان متعجب انتظارم را می کشیدند، رفتم ؛ روی صندلی میانشان نشستم و گفتم :

ــ سلام .

ارغوان زود به حرف آمد :

ــ سلام ، چته تو ؟ چرا انقدر برزخی هستی ؟ صورتت از حرص سرخ شده !


romangram.com | @romangram_com