#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_455

گاه و بیگاه ، امانم را بریده بود . بالاخره به هم رسیدیم . او در یک قدمی ام ایستاد و من هم

به ناچار متوقف شدم . نگاهمان در هم گره خورده بود و سکوت میانمان فریاد می کشید . با دقت تمام اجزای صورتم را از نظر گذراند و در آخر نگاش به روی دستم مکث بیشتری کرد. آهی به ناگاه از سینه ى ستبرش بیرون آمد و بعد صدای دلنشینش سکوت میانمان را شکست :

ــ سلام چشم سیاه ! لحنش به حدی دوستانه و گیرا بود که بی اختیار به سلامش پاسخ دادم :

ــ سلام ! لبخندی شیرین بر لباش جاری شد و کمی سرش را کج کرد :

ــ خوبی ؟ رنگ و روت که بهتر شده ! دیگه درد نداری ؟

دلم داشت از سینه ام بیرون می پرید. به حدی تند می کوبید که صداش را به وضوح می شنیدم .

نرمش امیرعلی مرا خلع سلاح می کرد و مانند تشنه ای به دنبال آب، سیراب می شدم . آهسته

سرم را تکان دادم و بند کیفم را در مشت فشردم :

ــ خوبم آقای تهرانی و بابت کمک های اون روزتون ممنونم ! لبخندش وسعت بیشتری گرفت . نگاش را با اصرار توی نگام نگه داشته بود و خیال نداشت

حتی لحظه ای مرا به حال خودم واگذارد :

ــ خیالم راحت شد غزال ! دوسدارم همیشه سالم و سرحال باشی تا بتونی باهام مبارزه کنی! به هدفش رسید و با گفتن این جمله مرا به جلد همیشگی ام باز گرداند . اخمی به چهره


romangram.com | @romangram_com