#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_454

ــ نیازی نیست نگران مرخصی برای اون موقع باشی با هم هماهنگ می شیم و کنار می یایم . حالا هم پاشو برو خونه استراحت کن تا هر چه زودتر خوب بشی دختر خوب ! دلم هیچ نمی خواد با این سر و اوضاع ببینمت ! تنم یخ بسته بود و از حرص لبم را می جویدم . هیچ چاره دیگری نبود، دهن به دهن آمدن با بهادری مساوی بود با پسرخاله شدن بیش از حدش :

ــ باشه پس من می رم ، با اجازه ! گوشی را روی دستگاه کوبیدم و بی معطلی کیفم را برداشتم و به سمت در رفتم. بابا ولی

با سینی چای جلوم سبز شد و با تعجب گفت :

ــ کجا بابا ؟

ــ می رم خونه بابا ولی ، آقای بهادری بهم مرخصی دادن .

ــ برو دخترم ، اصلا بهتر بود نمی یومدی . برو استراحت کن تا زودتر خوب بشی .

بهش لبخند زدم و با دلی خون از آن زندان بیرون آمدم .

****

صبح فردا حالم خیلی بهتر شده بود . با مشایعت مامان گلی و نیما رهسپار دانشکده شدم .تازه وارد راهروی دانشکده شده بودم که با دیدن امیرعلی پاهام سست شد و دلم در سینه بنای

بیقراری گذاشت . بلوز مردانه ى سفید با راه راه مشکی پوشیده بود و شلوار مشکی جین باهاش ست کرده بود . مثل همیشه آراسته و به شدت خواستنی . نگاه مستقیمش مانند اشعه به سر و بدنم

گرما می بخشید . با قدم هایی آهسته به راهم ادامه دادم . او هم یک دستش را در جیب جینش فرو کرد و با دست دیگر کیفش را حمل می کرد و آرام و با طمانینه ، با نگاهی عمیق و گرم به سویم قدم بر می داشت . لحظه به لحظه قلبم بیشتر در سینه می کوفت و با لرزش های


romangram.com | @romangram_com