#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_453

بلافاصله با رفتن بابا ولی تلفن به صدا در آمد و حس انزجار بهم دست داد . گوشی را برداشتم و ناچارا سلام دادم :

ــ سلام خانم تنها ، خدا بد نده !

ـــ خدا هیچوقت بد نمی ده !

ــ آخر هفته ى خوبی نداشتی ؟

ــ یه تصادف جزیی داشتم ، چیز مهمی نیست !

ــ می تونستی زنگ بزنی و امروز رو مرخصی رد کنی ، با این وضع دستت که نمی تونی

کار کنی خانم ! لحن صمیمانه و اغواگرش خون را در رگ هام به جوش آورد :

ــ ترجیح دادم بیام و به کارهام برسم تا انبار نشه .

ــ انقدر مغروری که نخواستی درخواست مرخصی کنی یا زنگ زدن به من برات سخت بود ؟ خدای من ، یعنی روری می شد که از شنیدن این صدا و این لحن معاف می شدم ؟ اندازه ى تنفرم نسبت به بهادری تا بینهایت بود . نفسم را فوت کردم و بعد بی حوصله گفتم :

ــ به مرخصی هام برای پایان ترم نیاز دارم، اگه اجازه بدین به کارم برسم .

با لحن گرمی گفت :


romangram.com | @romangram_com