#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_452

بعد از صرف صبحانه با کمک مامان گلی به حمام رفتم و آن گرد و خاک و ژولیدگی را از سر و جان شستم و جانی تازه در من دمیده شد . تا ساعت2 خوابیدم . بعد از صرف ناهار به سمت شرکت رفتم . بابا ولی مثل همیشه روز اول هفته مشغول گردگیری بود . با دیدنم گل از گل اش شکفت و به سلامم پاسخ داد:

ــ سلام بابا جان ، خوش اومدی . بلافاصله چشماش به دستم افتاد و موجی از نگرانی به صورتش نشست :

ــ دستت چی شده بابا جان ؟ پشت میزم نشستم و کیفم را روی میز گذاشتم . نگام را به نگاه مهربانش دادم و گفتم :

ــ یه تصادف کوچیک داشتم ، ولی چیز مهمی نیست .

نفسی به آسودگی کشید :

ــ خداروشکر ، ترسیدم دخترم . بیشتر مراقب خودت باش ! پلک روی هم گذاشتم و گفتم :

ــ چشم ! حالا یه چایی از اون لب سوزهاش بهم می دی ؟

لبخند به لب آورد و به سوی آبدارخانه روان شد :

ــ ای بچشم بابا ، تو جون بخواه !

بابا ولی آرام جانم شده بود در آن شرکت لعنتی ، که اگر وجود پر مهر و پر برکتش نبود ،

تاب آوردن در آن زندان از عهده ام خارج می شد .


romangram.com | @romangram_com