#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_451

ــ حالا هیچ جور نمی شه نری ؟

ــ نوچ! باید برم . پوفی کشید و با غیظ گفت :

ــ دختره ى تخس ِ کله شق ِ سرتق ! به حرص خوردنش خندیدم . صدای خنده ى ارشیا از آن سوی تلفن می آمد . ارغوان دوباره گفت :

ــ پس مراقب خودت باش ، باز بهت زنگ می زنم .

حالا من پوفی کشیدم و گفتم :

ــ ارغوان احیانا الان می فهمی چرا من تلفن نمی گرفتم ؟

جیغ کوتاهی کشید که موجبات خنده ى بیشتر من را فراهم کرد :

ــ بگیرمت تیکه بزرگت گوشته نورا ! با خنده گفتم :

ــ اوخ اوخ ، گُرخیدم !

لحن مسخره ام او را به خندیدن وا داشت و بالاخره رضایت داد و خداحافظی کرد . گوشی را توی جیبم گذاشتم و به داخل آشپزخانه رفتم . مامان گلی بساط صبحانه را به پا کرده بود و نیما کنار سفره نشسته بود. با لبخند به کنارشان رفتم تا از بودن در کنار عزیزترین هام بعد دو روز دوری و کشمکش لذت ببرم و انرژی مضاعف بگیرم برای سر و کله زدن با بهادری .

*****


romangram.com | @romangram_com