#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_450

می کنه !

نتوانستم در جوابش چیزی بگویم . نیما با سخن حکیمانه اش به دهانم قفل زده بود. داداش کوچولوام

حالا در قالب یک مرد بزرگ فرو رفته بود و با حرف هاش مرا غافلگیر می کرد .

هنوز داشتم نگاش می کردم که صدای ملودی از داخل جیبم بلند شد . نیما ابرویی بالا انداخت و زودتر به داخل رفت . دست در جیب کردم و تلفن را بیرون آوردم . نگام به صفحه ى نمایشگر گوشی افتاد و خنده ام گرفت . ارغوان بود؛ اسمش را یار غار سیو کرده بود .

دکمه ى برقراری تماس را زدم و گفتم :

ــ چی شده یار غار؟ صدای خنده اش پرده ى گوشم را نوازش کرد :

ــ یادم رفت بهت بگم امروز شرکت نرو و بمون خونه استراحت کن ، تا زودتر خوب شی . خودم را به حیاط کشاندم و گفتم :

ــ باید برم دوستم ، خونه خاله که نیست هر وقت عشقم کشید نرم !

ــ می دونم خونه ى خاله نیست ، خب مرخصی بگیر. با اون دست در رفته و آویزون به گردنت چه کاری ازت بر می یاد اونجا ؟ باز نگام به دستم افتاد که به گردنم آویزان بود .راست می گفت ، رفتنم هیچ سودی نداشت

اما زنگ زدن و رو انداختن به بهادری ، به هیچ وجه من الوجوه در کتم نمی رفت:

ــ مرخصی ها رو برای امتهانا لازم دارم خانم خانما ! شما به فکر خودت باش یکم . من حالم خوبه و مشکلی ندارم .


romangram.com | @romangram_com