#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_449
ــ ارغوان بهترین دوستمه ، همه جوره هم امتهانش رو پس داده . دیگه از این به بعد باید به دیدنش عادت کنین . نیما زیر بازوم را گرفت ، مامان گلی ازمان پیش افتاده بود و در آشپزخانه را گشوده بود . نیما زیر گوشم زمزمه کرد :
ــ پس بالاخره راضی شدی به اینکه همه چیزو بهش بگی ؟ نگام را یه وری بهش دادم . داشت با لبخند تماشام می کرد :
ــ اهوم ، توفیق اجباری بود ولی فکرشم نمی کردم همچین برخورد معقولی داشته باشه .
ــ پس خوب نشناخته بودی اش آبجی خانم ! آهی حسرت بار کشیدم ، برای از دست دادن سالهایی که می توانست با حضور بیشتر او در کنارم لذت بخش تر باشد :
ــ راست می گی ! اعتراف می کنم خوب نشناخته بودمش ، روح ارغوان خیلی بزرگ تر از اون حرفایی بود که من گمون می کردم .
کمکم کرد کفش هام را در بیاورم و جمله ى ای دیگر به حرف هاش افزود :
ــ الان حس بهتری نداری ؟ به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم :
ــ دارم ! خیلی حس خوبی دارم ! نیما بهم نزدیک شد و پیشانی ام را بوسید و با لحنی پر علاقه گفت :
ــ خوشحالم برات آبجی ! انقدر به غرور ات میدون نده ، تو رو از خوشی های زندگی محروم
romangram.com | @romangram_com