#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_448

مامان گلی بهش خندید :

ــ پیر شی مادر ، مهمون حبیب خداست. در این خونه همیشه به روت بازه . ارغوان مرا هم بغل کرد و بوسید :

ــ مراقب خودت باش دوستم ، فردا تو دانشکده می بینمت .

ــ امروز چی پس ؟

ــ خیالت راحت، برو استراحت کن . پارتیت امروز رو برای همه غیبت موجه رد کرده !

اخمم را نشان اش دادم که صدای خنده اش بلند شد . نیما با لذت نگاهمان کرد و ارغوان ازمان خداحافظی کرد و به سرعت از خانه خارج شد . او که رفت مامان گلی با تبسمی دلنشین که به

صورتش نقش زده بود گفت :

ــ چه دختر خوبی بود . خیلی به دلم نشست .

و نیما ادامه داد :

ــ کجا این دوستت رو قایم کرده بودی خانم دکتر که رو نمی کردی ؟

بهشان نگریستم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com