#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_447

بعد او را با نگاهش وارسی کرد و پرسید :

ــ شما که آسیب ندیدی مادر؟ ارغوان که از برخورد صمیمانه ى مامان گلی به وجد آمده بود گفت :

ــ نه خاله جون من چیزیم نشده ، نورا هم زود خوب می شه . خداروشکر به خیر گذشته. نیما هم به جمعمان اضافه شد و کنارم ایستاد . مامان گلی یک آن دستپاچه شد :

ــ خدا مرگم بده ! همین جا وایستادم گرفتمتون به حرف ، بریم تو یه چایی چیزی !

ارغوان کوله ام را به سمت نیما گرفت و با لبخندی که اندازه ى صورتش وسعت داشت گفت :

ــ ممنون من باید برم غ داداشم سر کوچه منتظرمه اما دفعه ى بعد حتما مزاحمتون می شم. تازه منو نورا قرار گذاشتیم در اولین فرصت همگی با هم بریم شاه عبدالعظیم . مطمئنم خیلی

بهمون خوش می گذره !

بعد خم شد و صورت پر چروک مامان گلی ام را در نهایت احترام و محبت بوسید . دلم براش ضعف رفت و بابت داشتنش به خودم بالیدم . یار غارم خوش قلبترین آدم روی

زمین بود . مامان گلی که حسابی از ارغوان خوشش آمده بود با خوشحالی گفت :

ــ ایشالا مادر، من از خدامه! بازم بیا پیشمون.

ــ حتما می یام ، یه روز از این تعارفتون پشیمون نشین !


romangram.com | @romangram_com