#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_445
ــ آره مامان گلی جونم ، نورات اومده فدات شم . چشمش که بهم افتاد با دست به سرش کوبید و فریاد زد :
ــ یا فاطمه ى زهرا ! چی شدی مادر ؟ دستت ، سرت ، خدایا خودت بهم رحم کن. زود بغلش کردم و با لحنی اطمینان بخش گفتم :
ــ چرا خودت رو می زنی عزیز دلم ! خدا رحم کرده نگران نباش . من خوبه خوبم !
یکم دستم ضرب دیده دو سه روزه خو ب می شه. ببین منو ؟
دست هاش محکم مرا نگه داشته بود و لرزش شانه ها و فین فین دماغش ، بهم فهماند باز راه اشک هاش به سمت بیرون هموار شده است . او را از بغل بیرون کشیدم و اشک هاش را پاک کردم . مرا به دقت بررسی کرد و با همان بغض گفت :
ــ الهی مادر برات بمیره ، رفتی به آب و هوا عوض کنی چه بلایی بود سرت اومد ؟ می دونستم خرابی ماشین دروغه، دیشب از سر شب دلم آشوب بود . انقدر دلشوره داشتم که هر چی هم ذکر می گفتم دلم آروم نمی شد .
نوازشش کردم و گفتم :
ــ فدای دلت من بشم ، حالا حالم خوبه . دیگه غصه نخور برات خوب نیست . ببین مهمون داریم، زشته با گریه ازش استقبال کنی !
مامان گلی تازه گردن کشید و به پشت سر من نگاه کرد . ارغوان همان جا کنار در ایستاده بود و
با لبخند نگامان می کرد :
ــ بیا ارغوان چرا اونجا وایستادی ؟
romangram.com | @romangram_com